کیف جامونده (پارت هفتم)
چشمای الناز با نور افتابی که از پنجره به خونه اومده بود باز میشه، وقتی یادش میاد که کنار مادر بزرگش خوابش برده بود لبخندی میزنه و اروم صورت مادر بزرگش رو میبوسه. -صبح بخیر مامانی مامانی صورت الناز رو ناز میکنه و الناز لبخند میزنه، فورا بلند میشه و موهاش رو مرتب میکنه و به سمت دست شویی میره. یکمی به سر و وضع خودش میرسه و وقتی صدای مامانی رو که صداش میکرد از دست شویی فورا میاد بیرون. -چیشده مامانی؟ +گوشیت زنگ میخوره. -حتما مامانمه الناز گوشی رو برمیداره و با یه شماره ناشناس رو به رو میشه، ابرویی بالا میده و جواب تماس رو میده. -الو؟ +سلام الناز خانم منم سعید میدونم خیلی زوده برای زنگ زدن ...


