لباس سبز او

keep going

کیف جامونده (پارت هفتم)

چشمای الناز با نور افتابی که از پنجره به خونه اومده بود باز میشه، وقتی یادش میاد که کنار مادر بزرگش خوابش برده بود لبخندی میزنه و اروم صورت مادر بزرگش رو میبوسه.  -صبح بخیر مامانی مامانی صورت الناز رو ناز میکنه و الناز لبخند میزنه، فورا بلند میشه و موهاش رو مرتب میکنه و به سمت دست شویی میره.  یکمی به سر و وضع خودش میرسه و وقتی صدای مامانی رو که صداش میکرد از دست شویی فورا میاد بیرون.  -چیشده مامانی؟ +گوشیت زنگ میخوره. -حتما مامانمه الناز گوشی رو برمی‌داره و با یه شماره ناشناس رو به رو میشه، ابرویی بالا میده و جواب تماس رو میده.  -الو؟ +سلام الناز خانم منم سعید میدونم خیلی زوده برای زنگ زدن ...
26 شهريور 1403

پارت ششم

خستگی عروسی ارایش چشم های الناز رو خراب کرده بود شایدم گریه هایی که توی دست شویی مخفیانه کرده بود باعث شده بود اینطور صورتش بهم بریزه.  در هر صورت عروسی تموم شد و وقتی از مجلس بیرون اومدن مادر الناز از همون اول شروع کرد به گفتن اینکه خیلی عجیب بود که عروسی اینقدر جمع و جور بود، همه ساناز خانم رو بخاطر مهمونی های باشکوه و تجملاتی که می‌گرفت میشناختن واقعا براشون عجیب بود که ایندفعه اینقدر ساده و بی سر و صدا تموم شد.  وقتی دم خونه رسیدین الناز رو به مادرش شد و گفت : مامان میتونم به مادر بزرگ سر بزنم؟ +معلومه که نه دیر وقته الناز پا پس نکشید و بازم اصرار کرد در اخر داداشش گفت : نگران نباش مامان من الناز رو میبرم اونجا...
25 شهريور 1403

دیدار

فکر نمیکردم این اتفاق بیوفته، من انتظار داشتم باز دوباره اونو ببینم که شاید بتونم درباره احساساتم بهش بگم، که شاید بتونم بهش بگم که چقدر عاشقشم، حتی گاهی فکر میکردم اونم به من همین حسو داشت ولی اینطور که پیداست اون حالا برای خودش یه زندگی دیگه داره و من اینجا نشستم و هنوز به اون فکر میکنم. این خیلی نامردیه، اون واقعا تموم این مدت اصلا به من فکر کرده بود؟ یعنی تمام این مدت فقط من بودم که خودمو از عشق اون پر کرده بودم؟ بغض گلومو گرفته بود، نمیدونستم چطوری دیگه نمیتونستم حرف بزنم تنها خوش‌شانسی که اوردم این بود که اقا مراسم شروع شده بود و دیگه ساناز جون روی من زوم نشده بود. همه حواسشون پرت بود، اروم از روی صندلیم بلند شدم و رفتم س...
11 شهريور 1403

دیدار دوباره

خانواده ما هیچ وقت خیلی شیک نبودن، در واقع کسی حال و حوصله شیک بودن رو نداشت.  هر وقت به مهمونی میرفتم خیلی ساده لباس میپوشیدم اما کم کم که بزرگ شدم دلم میخواست بیشتر ارایش کنم، لباس های قشنگ تر بپوشم و به خودم بیشتر برسم در واقع تازه احساس می‌کردم دختر شده بودم.  لباسی که برای عروسی ساناز خانم اماده کرده بودم سفید بود و استین پفی داشت و خیلی دخترونه بود. میخواستم زیبا باشم، حتی اگه رادین قرار نبود اونجا باشه ولی بازم امکانش بود.  حاضر که شدم مادرم رو صدا زدم، لباس و ارایشم رو چک کرد و سری تکون داد.  -زود باش کیفتو بردار بریم پایین داداشت و بابات منتظرتن. برای آخرین بار نگاهی به خودم انداختم و پشت م...
10 شهريور 1403

پارت سوم

من دختر کوچیک خانواده هستم، گاهی به خودم میگم واقعا چرا من بدنیا اومدم؟فاصله سنی من و برادرم خیلی زیاد بود و من رو بعد از هفت سال پدر مادرم به دنیا اوردن. مادرم همیشه یه دختر میخواست اما واقعیت اینکه توی حرفاش نمیتونم این رو ببینم. بنظر شما کسی که تو روی من میگه که امیدوارم هیچ وقت وجود نداشتی دختر میخواسته؟ من باید این حرفارو هروز بشنوم،زندگی من هیچ وقت ارامش نداشته و من همیشه به دنبال راه فراری از این خونه بودم.  حالا که به سن ازدواج رسیدم زخم زبون ها حتی بدتر از قبل هم شده، گاهی حس میکنم واقعیت دارن. اعتماد به نفس من همیشه خورد شده بود، نمیدونم ایا واقعا میتونم کسیو پیدا کنم یا نه و ایا واقعا اهمیتی داره یا نه.  م...
9 شهريور 1403

اون اتفاق

وقتی خبر مرگ اقا بهرام به گوش ما رسید همه ما شوکه شده بودیم، خیلی به رادین فکر میکردم یعنی الان تو چه حالیه؟ چندبار بهش زنگ زدم جوابی نگرفتم برای همین اونو به حال خودش گذاشتم.  خانواده ما برای روز خاکسپاری اماده شد و من خیلی ساده با یه لباس شیک سیاه حاضر شدم.  هوا خیلی هم گرم نبود، اول فروردین بود و هوا هم شوکه شده بود، یه دقیقه گرم یه دقیقه سرد بود.  بالای قبر که وایستاده بودیم چشم من به دنبال رادین بود.  رادین لباس سبزی که براش خریده بودم رو زیر یه کت سیاه پوشیده بود، اون واقعا ناراحت بود میتونستم بگم حتی اگه به چشمای سبز رنگش نگاه نمیکردم.  ولی واقعیت این بود که من هیچ وقت فکر نمیکردم اون روز اخر...
7 شهريور 1403

لباس سبز

من و رادین شش سال بود که با هم دیگه دوست خانوادگی بودیم. هم من اون رو خوب می‌شناختم هم اون منو به خوبی می‌شناخت. تقریبا همه لحظاتمون رو با هم گذرونده بودیم. مامانم همیشه میگفت که رادین پسر خوبیه و من باید به فکر ازدواج باشم اما هیچ وقت نمیتونستم رادین رو شوهر خودم تصور کنم.  اون دوست خوب من بود دوست داشنم همینطوری بمونه و هیچی عوض نشه برای همین همیشه بحث رو عوض میکردم.  روز تولد رادین رسید، من اون روز رو به خوبی به یاد میارم.  اول از همه تولد خانوادگی گرفتیم همه اونجا بودن ولی رادین از همیشه خوشحالتر بود چون ایندفعه پدرش هم از المان به ایران برگشته بود فقط برای تولد پسرش، میتونستم احساس کنم که چقدر رادین ...
6 شهريور 1403
1