لباس سبز
من و رادین شش سال بود که با هم دیگه دوست خانوادگی بودیم. هم من اون رو خوب میشناختم هم اون منو به خوبی میشناخت. تقریبا همه لحظاتمون رو با هم گذرونده بودیم.
مامانم همیشه میگفت که رادین پسر خوبیه و من باید به فکر ازدواج باشم اما هیچ وقت نمیتونستم رادین رو شوهر خودم تصور کنم.
اون دوست خوب من بود دوست داشنم همینطوری بمونه و هیچی عوض نشه برای همین همیشه بحث رو عوض میکردم.
روز تولد رادین رسید، من اون روز رو به خوبی به یاد میارم.
اول از همه تولد خانوادگی گرفتیم همه اونجا بودن ولی رادین از همیشه خوشحالتر بود چون ایندفعه پدرش هم از المان به ایران برگشته بود فقط برای تولد پسرش، میتونستم احساس کنم که چقدر رادین از دیدن پدرش خوشحال شده بود.
فردای اون روز من و اون یه تولد دو نفره براش گرفتیم.
توی کافه مورد علاقمون نشستیم و من از توی کیفم یدونه کیک کوچیک تزیین شده در اوردم و جلوش گذاشتم، و یه کیسه که توش کادوش رو گذاشته بودم.
رادین لبخندی زد و من همون موقع شمع رو روشن کردم، چشماش رو به ارومی بست و ارزویی کرد بعدش زیر زیرکی با نیشخندی به من نگاه کرد.
شمع رو که فوت کرد نوبت باز کردن کادوش رسید، وقتی کادو رو باز کرد یه لباس سبز رو دید اول تعجب کرد بعدش پرسید : (ببینم این چیه؟)
لبخندی زدم و گفتم : (این یه لباس عادی نیست. میخوام هر وقت که حس کردی ناراحت هستی اینو بپوشی)
رادین نگاهی کنجکاوانه به من انداخت و گفت : (اخه چرا؟)
خندیدم و گفتم : (اینطوری هر موقع که ناراحت بودی میتونم خوشحالت کنم.)
من و رادین با هم به خونه برگشتیم.
بعد از اون روز دیگه رادین رو ندیدم، نه تلفنی نه پیامی، یکمی نگرانش شده بودم تا اینکه از یکی شنیدم که حال پدرش بدجوری وخیمه، همونجا بود که به دلهره تو دلم افتاد.
با مادرم شال و کلاه کردیم و رفتیم سمت بیمارستان، اونا پشت در واستاده بودن، مادرش به شدت استرس داشت و رادین با لباس سبز واستاده بود.
اروم رفتم کنارش و گفتم : (چطدری لباس سبزه؟)
میخواست با من بخنده اما توانایی رو نداشت.
دکتر درو باز کرد و همه بهش هجوم اوردن.
دکتر سرشو انداخت پایین و گفت : (متاسفم...)
و اینجایی بود که بدبختی همه ما شروع شد....


لباس سبز 


