دیدار دوباره
خانواده ما هیچ وقت خیلی شیک نبودن، در واقع کسی حال و حوصله شیک بودن رو نداشت.
هر وقت به مهمونی میرفتم خیلی ساده لباس میپوشیدم اما کم کم که بزرگ شدم دلم میخواست بیشتر ارایش کنم، لباس های قشنگ تر بپوشم و به خودم بیشتر برسم در واقع تازه احساس میکردم دختر شده بودم.
لباسی که برای عروسی ساناز خانم اماده کرده بودم سفید بود و استین پفی داشت و خیلی دخترونه بود.
میخواستم زیبا باشم، حتی اگه رادین قرار نبود اونجا باشه ولی بازم امکانش بود.
حاضر که شدم مادرم رو صدا زدم، لباس و ارایشم رو چک کرد و سری تکون داد.
-زود باش کیفتو بردار بریم پایین داداشت و بابات منتظرتن.
برای آخرین بار نگاهی به خودم انداختم و پشت مامانم راه افتادم و رفتیم پایین، پدرم نگاهی کرد و گفت : (سوار بشید دیر شد.)
توی راه به سناریوهایی که با رادین امکان داشت برام اتفاق بیوفته فکر میکردم.
وقتی رسیدیم با صدای داداشم به خودم اومدم، از ماشین پیاده شدیم. تالار خیلی بزرگ بود اقا فرهاد بنظر میرسید خیلی پولدار باشه.
وقتی وارد شدیم عروس با یه لباس ساده داشت از مهمون ها پذیرایی میکرد، این عروسی جای باشکوهی برگذار شده بود ولی ساناز خانم بنظر میرسید نمیخواسته زیاد شلوغش بکنه.
وقتی ما وارد شدیم ساناز خانم نزدیک شد و به هممون سلام کرد و وقتی منو دید چشماش بزرگ شد و گفت : (خدای من چقدر تغییر کردی الناز جون، خیلی وقت بود ندیده بودمت فکر کنم از وقتی رادین رفت امریکا درست میگم؟)
سرمو با خجالت تکون دادم.
ساناز خانم میز مارو نشون داد و همراهیمون کرد.
وقتی نشستیم از میز بغلی صندلی اورد و کنارم نشست، چشماش برق میزد.
-خب بگو ببینم چه خبر؟با رادین حرف میزنی؟
+مگه شما ازش خبری ندارید؟
-چرا دارم ولی از وقتی ازدواج کرده برای ما خیلی وقت نمیزاره میدونی که
قلبم یهو خالی شد... ازدواج ؟


دیدار دوباره 


