لباس سبز او

keep going

کیف جامونده (پارت هفتم)

1403/6/26 1:11
نویسنده : ناشناس
187 بازدید
اشتراک گذاری

چشمای الناز با نور افتابی که از پنجره به خونه اومده بود باز میشه، وقتی یادش میاد که کنار مادر بزرگش خوابش برده بود لبخندی میزنه و اروم صورت مادر بزرگش رو میبوسه. 

-صبح بخیر مامانی

مامانی صورت الناز رو ناز میکنه و الناز لبخند میزنه، فورا بلند میشه و موهاش رو مرتب میکنه و به سمت دست شویی میره. 

یکمی به سر و وضع خودش میرسه و وقتی صدای مامانی رو که صداش میکرد از دست شویی فورا میاد بیرون. 

-چیشده مامانی؟

+گوشیت زنگ میخوره.

-حتما مامانمه

الناز گوشی رو برمی‌داره و با یه شماره ناشناس رو به رو میشه، ابرویی بالا میده و جواب تماس رو میده. 

-الو؟

+سلام الناز خانم منم سعید میدونم خیلی زوده برای زنگ زدن اما باید زنگ میزدم، کیفتون رو توی مراسم جا گذاشتید ادرس بدید براتون بیارم.

-اما کیفم...

نگاهی به دور و برش میندازه، دقیقا مطمئن نبود که کیفش توی خونه خودشون بود، توی ماشین بود، یا همینطور که سعید میگفت توی مراسم جا گذاشته بود.

-خب من خونه خودم نیستم..

+مشکلی نیست ادرس بدید براتون میارم.

-اما... خیلی خب براتون لوکیشن میفرستم

+میبنیمتون خدانگهدار

گوشی قطع شد و الناز گوشی رو گذاشت کنار و به یه مامانی گفت : "چقدر من دست و پا چلفی ام... باورم نمیشه کیفم رو جا گذاشتم!"

زنگ در فورا خورد، انگار که سعید پشت در منتظر تایید الناز برای زنگ زدن بود. 

الناز از جاش پرید و سریع کتش رو برداشت و درو برای سعید باز کرد. 

-سلام ببخشید زحمت افتادید

+سلام خواهش میکنم کاری نکردم. 

یه کیف مشکی که با کلی نگین تزیین شده بود و توی نور صبحگاهی برق میزد توی دستای سعید بود

-اون که کیف من نیست... 

+مطمئنی؟

الناز سرشو تکون میده و سعید نیشخندی میزنه

+میدونم،بهت الکی گفتم، البته زیادم الکی نگفتم این کیف قراره مال تو باشه 

-منظورتون چیه؟ 

+اگه اجازه بدی، میخوام این کیف وسیله ای باشه برای قبول کردن من توسط تو

الناز کاملا گیج شده بود. 

-نمیفهمم

+حق داری بزار بهت بگم. 

سعید در کیف رو باز میکنه، توی کیف یه گردنبند پر از نگین چشمای الناز رو پر میکنه

+الناز، اگه اینو قبول بکنی، در واقع اگه منو قبول بکنی میخوام ینو بهت بدم، من میخوام بهم یه فرصت بدی که بتونیم همو دوست داشته باشیم. میدونم من تورو نمیشناسم اما از احساسی که وقتی تورو دیدم مطمئنم، از دیشب... من نمیتونستم بخوابم---

-متاسفم من نمیتونم قبول بکنم 

+به عنوان کسی که دوست داره ازت یه فرصت میخوام! 

-این احساسات میگذره. 

الناز سرشو برمیگردونه و قبل اینکه بره سعید میگه : "همینطوری که احساسات شما نسبت به پسر ساناز خانم از بین رفت؟" 

پسندها (3)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)