لباس سبز او

keep going

دیدار

1403/6/11 22:55
نویسنده : ناشناس
208 بازدید
اشتراک گذاری

فکر نمیکردم این اتفاق بیوفته، من انتظار داشتم باز دوباره اونو ببینم که شاید بتونم درباره احساساتم بهش بگم، که شاید بتونم بهش بگم که چقدر عاشقشم، حتی گاهی فکر میکردم اونم به من همین حسو داشت ولی اینطور که پیداست اون حالا برای خودش یه زندگی دیگه داره و من اینجا نشستم و هنوز به اون فکر میکنم.

این خیلی نامردیه، اون واقعا تموم این مدت اصلا به من فکر کرده بود؟ یعنی تمام این مدت فقط من بودم که خودمو از عشق اون پر کرده بودم؟

بغض گلومو گرفته بود، نمیدونستم چطوری دیگه نمیتونستم حرف بزنم تنها خوش‌شانسی که اوردم این بود که اقا مراسم شروع شده بود و دیگه ساناز جون روی من زوم نشده بود.

همه حواسشون پرت بود، اروم از روی صندلیم بلند شدم و رفتم سمت دست شویی و سریع تو یکی از اتاقک ها خودمو زندانی کردم.

حتی برای ارایشم نمیتونستم گریه کنم، اینطوری همه میفهمیدن، شروع کردن به کشیدن نقفس های عمیق، سینم بالا و پایین میشد و قلبم انگار که مچاله شده بود.

وقتی یکمی گذشت اروم تر شدم، اینقدر که سر دعوا های توی خونه از این حمله ها بهم دست داده بود که دیگه میدونستم چطوری اونارو کنترل کنم. 

درو محکم باز کردم و صدای تق بلندی از پشت در اومد و یکی گفت : (اخخخ)

درو سریع بستم و شونه اون مرد و گرفتم تا تعادلش رو بتونه حفظ بکنه

-خوبید؟؟متاسفم حواسم نبود.

یکمی سرش رو مالید و لبخندی به من زد و دستشو اورد جلو و گفت : (مشکلی نیست)

با هم دست دادیم. 

-من سعید هستم

+خوشبختم باید از خانواده داماد باشید درسته؟ من النازم.

-من پسر دامادم.

از حرف خودش خندش گرفت و منم بخاطر خنده اون خندیدم

+بازم متاسفم، من باید زودتر برم، اخه شاید خانوادم نگران بشن.

سری تکون داد و گفت : (اوه درسته بفرمایید باز هم همو می‌بینیم الناز خانم.)

....

پسندها (4)

نظرات (0)