لباس سبز او

keep going

پارت سوم

1403/6/9 16:46
نویسنده : ناشناس
304 بازدید
اشتراک گذاری

من دختر کوچیک خانواده هستم، گاهی به خودم میگم واقعا چرا من بدنیا اومدم؟فاصله سنی من و برادرم خیلی زیاد بود و من رو بعد از هفت سال پدر مادرم به دنیا اوردن.

مادرم همیشه یه دختر میخواست اما واقعیت اینکه توی حرفاش نمیتونم این رو ببینم. بنظر شما کسی که تو روی من میگه که امیدوارم هیچ وقت وجود نداشتی دختر میخواسته؟

من باید این حرفارو هروز بشنوم،زندگی من هیچ وقت ارامش نداشته و من همیشه به دنبال راه فراری از این خونه بودم. 

حالا که به سن ازدواج رسیدم زخم زبون ها حتی بدتر از قبل هم شده، گاهی حس میکنم واقعیت دارن.

اعتماد به نفس من همیشه خورد شده بود، نمیدونم ایا واقعا میتونم کسیو پیدا کنم یا نه و ایا واقعا اهمیتی داره یا نه. 

من فقط میخوام فرار کنم از این خونه و ادماش دیگه نمیخوام به حرفای بقیه گوش کنم. 

داشتم با خودم فکر میکردم که مادرم وارد اتاق من و برادرم شد و گفت : (عروسی دعوت شدیم.)

با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم : (عروسی کی؟)

مادرم کارت عروسی رو به دستم داد و روش نوشته شده بود ساناز و فرهاد، اما تنها کسی که توی خانواده ما اسمش ساناز بود مادر رادین بود. 

با تعجب گفتم : (ساناز؟)

مادرم کارت رو ازم گرفت و گفت : (درسته، میتونی که بخونی. فکر کنم میخواد ازدواج مجدد بکنه، تازه شنیدم نامزدش یه پسر از زن قبلیش هم داره ولی خیلی پولداره، والل...که این فقط دنبال پوله.)

مامانم غیبتش رو کرد و از اتاق رفت بیرون، من روی صندلی نشستم و به فکر فرو رفتم. 

یعنی قرار بود من دوباره رادین رو بعد از چندین سال ببینم؟

این اشنایی کی شروع شده بود؟

چه اتفاقی قراره بیوفته؟ 

پسندها (2)

نظرات (0)