لباس سبز او

keep going

پارت ششم

1403/6/25 1:22
نویسنده : ناشناس
176 بازدید
اشتراک گذاری

خستگی عروسی ارایش چشم های الناز رو خراب کرده بود شایدم گریه هایی که توی دست شویی مخفیانه کرده بود باعث شده بود اینطور صورتش بهم بریزه. 

در هر صورت عروسی تموم شد و وقتی از مجلس بیرون اومدن مادر الناز از همون اول شروع کرد به گفتن اینکه خیلی عجیب بود که عروسی اینقدر جمع و جور بود، همه ساناز خانم رو بخاطر مهمونی های باشکوه و تجملاتی که می‌گرفت میشناختن واقعا براشون عجیب بود که ایندفعه اینقدر ساده و بی سر و صدا تموم شد. 

وقتی دم خونه رسیدین الناز رو به مادرش شد و گفت : مامان میتونم به مادر بزرگ سر بزنم؟

+معلومه که نه دیر وقته

الناز پا پس نکشید و بازم اصرار کرد در اخر داداشش گفت : نگران نباش مامان من الناز رو میبرم اونجا،زیادم دور نیست شب رو اونجا میمونیم

مادرشون از بحث کردن خسته شده بود پس قبول کرد

خونه مادر بزرگشون واقعا دور نبود، مادر بزرگشون مریض بود معمولا همیشه بهش سر میزدن و بیشتر زمان های زندگی الناز توی خونه مادربزرگش گذشته بود، یجورایی اونجا خونه خودش بود تا مادر بزرگش و بهش احساس ارامش بیشتری میداد. 

زنگ در خونه رو نزدن، نیازی نبود الناز اینقدر اونجا رفت و امد داشت آخر برای خودش کلید گرفته بود. وقتی وارد خونه شد همه جا تاریک بود فقط یه فانوس کوچیک کنار تخت مادر بزرگش روشن بود. 

الناز عادت داشت مادربزرگش رو مامانی صدا بکنه، گاهی حتی مامان صداش میکرد. 

مامانی روی تخت خوابیده بود، تختش عادی نبود مخصوص مریض ها بود. 

خیلی وقت بود که بخاطر سنش بیمار شده بود، این الناز رو میترسوند، شاید تنها کسی که الناز ترس از دست دادنش رو داشت مامانیش بود، در واقع می‌ترسید که این حس رو دوباره احساس بکنه، حسی که بعد از از دست دادن رادین داشت.

حسی که وقتی بدون خداحافظی رفت و حسی که امشب با شنیدن خبر ازدواج بهش دست داد.

الناز اروم کنار مامانیش نشست و دستای نرمش رو گرفت توی دستاش و شروع کردن به نوازش کردن. 

اروم زمزمه کرد : "مامانی عزیزم تو تنها کسی هستی که از احساسات من خبر داری، تنها کسی که شنونده قلب من هست تویی.

امروز فهمیدم که رادین، کسی که واقعا به عنوان دوست یا حتی بیشتر دوستش داشتم ازدواج کرده، از اینکه ازدواج کرده ناراحتم اما از اینکه اینقدر براش بی اهمیت شدیم که از زبون بقیه باید اینو بشنوم منو اذیت میکنه، کاش میشد برگرده، هرطور شده برگرده، البته چیزی تغییر نمیکنه، دوست دارم زمان برگرده شایدم نه، شاید باید شروع کنم به متنفر شدن."

مامانی فشار ارومی به دست الناز داد و الناز متوجه شد بیدار شده و لبخندی زد 

بعد اینکه دست مامانی رو بوسید مامانی گفت : بهم بازم بگو دخترم

+ ساناز خانم رو دیدم هنوزم جوون و زیبا بنظر میرسه، هنوزم خوش ذوقه و دلش برای من تنگ شده بود، زیاد خوب اقا داماد رو ندیدم اما شنیدم که سن و سال داره.

پسر اقا داماد هم دیدم، اسمش سعیده، قدش متوسطه اما خوشتیپه و خوش زبونه،مادرم بعد عروسی غر میزد که چرا اینطوری عروسی گرفتن، تصور یه عروسی بزرگ تر داشت.

مامانی اروم سر الناز خم کرد و روی سینش گذاشت و موهای نرمش رو نوازش کرد

الناز با اولین قطره اشکی که از صورتش ریخت صداش بلند شد و گریه کرد. 

پسندها (2)

نظرات (0)