لباس سبز او

keep going

اون اتفاق

1403/6/7 20:35
نویسنده : ناشناس
187 بازدید
اشتراک گذاری

وقتی خبر مرگ اقا بهرام به گوش ما رسید همه ما شوکه شده بودیم، خیلی به رادین فکر میکردم یعنی الان تو چه حالیه؟

چندبار بهش زنگ زدم جوابی نگرفتم برای همین اونو به حال خودش گذاشتم. 

خانواده ما برای روز خاکسپاری اماده شد و من خیلی ساده با یه لباس شیک سیاه حاضر شدم. 

هوا خیلی هم گرم نبود، اول فروردین بود و هوا هم شوکه شده بود، یه دقیقه گرم یه دقیقه سرد بود. 

بالای قبر که وایستاده بودیم چشم من به دنبال رادین بود. 

رادین لباس سبزی که براش خریده بودم رو زیر یه کت سیاه پوشیده بود، اون واقعا ناراحت بود میتونستم بگم حتی اگه به چشمای سبز رنگش نگاه نمیکردم. 

ولی واقعیت این بود که من هیچ وقت فکر نمیکردم اون روز اخرین دیدار ما خواهد بود، فکر نمیکردم اون روز اخرین باری بود که اون رو میبینم و بعد از خاکسپاری ازش خبری نشد. 

بعد یه مدت مامانش به فامیل گفت که رادین برای درس به امریکا سفر کرده. 

وقتی این خبر رو شنیدم تازه فهمیدم که من عاشقش شده بودم. 

وقتی فهمیدم اون دیگه پیش من نیست دلم براش یه ذره شد، وقتی فهمیدم که اون و از دست دادم تازه فهمیدم عاشقش شدم. 

برام زجر اور بود. 

سال ها گذشت... از رادین خبری نبود هیشکی چیزی ازش نمیدونست منم دیگه بهش فکری نمیکردم، ترجیح میدادم فکر نکنم، اون بدون خدافظی از پیش من رفته بود. 

گاهی برای خودم گریه میکردم اما دیگه حتی اونکارم نمیکردم. 

چیزی که برام مهم بود دعوای مادر پدرم درباره من بود

پدرم همیشه وقتی یه گندی میزدم به مادرم میگفت که کسی حاضر نیست منو به همسری بگیره 

اون از دهنش بیرون میومد ولی توی پوست و استخون من میرفت. 

میخواستم بهشون ثابت کنم که من دست و پا چلفتی نیستم... 

پسندها (3)

نظرات (0)